قالب وردپرس افزونه وردپرس

داستان کوتاه «همین شنبه اتفاق می‌افتد»

روز اول
پنج‌شنبه صبح
– اینجا قاضی ما هستیم، بازجو ما هستیم. همه چی تو همین اتاقه. خودمون شروع کردیم، خودمونم تمومش می‌کنیم. خیلی دوستانه بهت می‌گم. اگه همکاری کردی، رنگ خورشید رو هم می‌بینی. متوجه می‌شی؟
– چیو قربان؟
– چیو؟! همه اولش مث خودتن. نه از چیزی خبر دارن، نه کاری کردن. ولی یک روز، دو روز، نهایتا سه روز دیگه دلت می‌خواد ننه‌ات نزاییده بودت. بقیه فوقِ فوقش یه هفته مهمون مان. اما برای تو مجبوریم یه ذره بجنبیم و دو ـ سه روزه پذیرایی رو تموم کنیم.
– قربان! به تاج اعلیحضرت منو اشتباه گرفتین.
– من حوصله‌ام زیاده. هرچقدر دلت می‌خواد ادا اطوار بیا و خودتو به موش مردگی بزن. کله‌ات که رفت تو آپولو ، می‌گی کاش اول زبونمو بریده بودن.
– من به خدا روحم از چیزی خبر نداره قربان. همین‌جوری نصفه شبی ریختن تو خونه. نه یااللهی، نه محرم و نامحرمی. نگفتن ناسلامتی دخترِ دمِ بخت تو خونه‌س. نمی‌گن تو محل، پشتِ سرِ دختر حرف در می‌آرن. اسائه ادب نباشه؛ گرفتن بنده رو با زیرپیرنی و تنبون اوردن اینجا. جلوی در و همسایه آبرو نمونده برام. بعدشم نذاشتن چشم رو هم بذارم. هی کتک پشت کتک. یه کلام هم نگفتن چرا.
– زبونتم خیلی درازه. باید برات ببرمش.
– قربان! به تاج اعلیحضرت قسم، منِ کارمند یه لاقبا که مرض ندارم واسه خودم دردسر درست کنم. بنده افتخار دارم بیست و دو سال تمام، به این مملکت خدمت کردم. سه تا تقدیرنامه با امضای خود جناب وزیر گرفتم. شناسنامه والاحضرت شهناز، دست‌خط خود بنده‌س. قربان بگین یه شناسنامه بی امضای بنده از گاوصندوق اداره بیرون اومده باشه، نیومده. بنده این موها رو تو خدمت به سلطنت سفید کردم. بعد اینجوری آبرومو تو محل بردن. اسائه ادب نباشه؛ با زیرپیرنی و تنبون کشیدنم بیرون…!
– همچین خدمتی نشونت بدم …. مرتیکه خائن خرابکار.
– قربان چه خیانتی؟ من فدای تاج اعلیحضرت بشم؛ بنده افتخار دارم اولین کارمند اداره بودم که عضو حزب رستاخیز شدم. بعد شما این همه خدمتو نادیده می‌گیرین قربان؟ به خدا تنم می‌لرزه قربان.
– خیانت؟! یه مقدار بیشتر از خیانت. کاری می‌کنم که تو کمیته ، هرجا اسمت اومد، تن همه بلرزه.
– چرا قربان؟
– هان؟
– عرض کردم چرا قربان؟
– چرا شو یه بحث مفصلی بعدا می‌کنیم بهت می‌گیم چرا. اما بدون تمام عملکردت‌ رو ثانیه به ثانیه زیر ذره بین داشتیم، در تمام عمرت. از روز سه‌شنبه تا دیشب که دستگیر شدی می‌دونی چن نفر دیگه دستگیر شدن؟ دو روزه شخم زدیم رفقاتو. هشت ماه این اطلاعاتو نگه داشته بودیم تو این دلمون. احدی این اسرارو نداره. همه نقشه‌های خرابکاریتون پیش ماست، با همه جزئیاتش.
– کدوم خرابکاری قربان؟
– همه اون بمب‌گذاری‌ها. همین برنامه این شنبه.
– کدوم برنامه؟
– کدوم برنامه؟! بهت می‌گم آقا بیا معامله کنیم. بیا پای کار. آقای خرابکار! دارم بهت می‌گم. برخورد بسیار خشن باهات می‌کنیم اگه اصلاح نشی. دستور شخص اعلیحضرته. هیشکی‌م به دادت نمی‌رسه. بلایی به سرت می‌آرم که نشنیده باشی. کاری می‌کنم که حس کنی چطور روح از تک تک سلولات بیرون می‌آد. اول از ناخنات شروع می‌شه. بعد می‌بینی دیگه انگشتات هم مال خودت نیس. ذره ذره می‌آم جلو. نه می‌تونی بمیری، نه راه فرار داری. فقط باید احساسش کنی.
– قربان به تاج اعلیحضرت بنده رو اشتباه گرفتین. آخه من و چه به خرابکاری؟ من این موها رو تو خدمت به سلطنت سفید کردم. باور کنین…
– روت زیاده. بدون نیازی به اطلاعاتت‌ هم نداریم ها! این کارا برای اینه که فقط روتو کم کنیم. فقط و فقط. پوستتو زنده زنده می‌کَنَم بعد پشه هم که پر بزنه، انگار قیر مذاب ریختن رو بدنت. اونقدر جیغ می‌کشی تا حنجره‌ات پاره می‌شه. بعد می‌خوای داد بزنی، نمی‌تونی. هی به خودت فحش می‌دی. بلند شو! بلند شو […]!
– کجا قربان؟
– خیلی زود می‌فهمی جوجه خرابکار. استوار شهپرست!
روز اول
پنج‌شنبه شب
– رابطه تو با شیخ صادق از کی بوده؟
– رابطه‌ای نبوده.
– خودت گفتی.
– دروغ گفتم.
– اگه ثابت کردم؟
– با من.
– نه. فقط شلاق می‌زنم.
– [نفس عمیق] – اول ثابت می‌کنم بعد شلاق می‌زنم. بریم اون اتاق؟
– نمی دونم.
– مدرکامو می‌آرم. جوری که نتونی حاشا کنی؛ سرِ تو بندازی پایین. بعد صد تا می‌زنم.
– من جداً نمی‌دونم آقای دکتر!
– آفرین! اسم منو هم که یاد گرفتی! برنامه شنبه‌تون چیه؟
– کدوم برنامه؟
– بلند شو. راه برو.
– نمی تونم. کف پام پر تاوله.
– خفه شو. بلند شو […].
– نمی تونم.
– استوار شهپرست!
روز دوم
جمعه صبح
– یه دقیقه دیشبو یادت بنداز.
– خب دیشب می‌زدین. منم مجبور بودم دروغ بهتون تحویل بدم.
– چرا تو بعضی جاها دروغات خیلی جالب و به موقع بوده؟ ما وقتی که تیر تو تاریکی بندازیم، از کجا بدونیم کجا درسته و کجا غلطه؟ هان؟
– اگه با کتک خوردن و دروغ گفتن مشکل حل می‌شه می‌خواین بازم بگم.
– می خوای دوباره بزنیمت دروغ بگی باز؟ چون مشخص شده دروغات بهتر از راستاته.
– نه. اونجورکه نزده‌م بگین، دروغ می‌گم.
– اون دروغات دروغای خوبیه اما بخشی شو قبول نداریم.
– کجاشو؟
– که هیچ […]ی نخورده‌ای. که از هیچی خبر نداری. اونا کسی رو نداشتن که مهر ثبتو براشون جعل کنه. شناسنامه بدون مهر هم بدردشون نمی‌خورده.
– راست می‌گفتم.
– اومدی نسازی. بلند شو بریم اون اتاق.
– تو رو خدا نه آقای دکتر!
– خفه شو! تو هیچ غلطی نکرده‌ای. دیگه چرا اینقدر زر و زر می‌کنی؟ بلند شو.
– آقا دکتر! می‌گم قبول کردم.
– من دارم مجبورت می‌کنم؟
– والله ما این کاره نبودیم. بعد شما می‌گین می‌خواستی مملکتو بهم بریزی.
– والله؟!!
– به مرگ بچه‌هام.
– مرگ بچه‌ها؟! اینا جدّیه‌ها!
– به مرگ بچه‌هام من هیچکاره بودم.
– عمرت اونقدر قد نمی‌ده که مرگشونو ببینی.
– آقای دکتر!
– بلند شو!
– نمی تونم.
– می تونی! آخرین شب زندگیته!
– […] خوردم آقای دکتر! غلط کردم. به خدا شناسنامه رو سفید تحویل شیخ صادق دادم.
– برنامه فردا چیه؟
– کدوم برنامه؟
– کدوم برنامه؟! اومدی نسازی. بلند شو! هنوز تنت می‌خاره. استوار شهپرست!
روز دوم
جمعه شب
– دیدی بهت گفتم. چی تو راه بهت گفتم؟ دیدی اصلاح نمی‌شی.
– آقای دکتر!
– بلند شو.
– آقا دکتر! جدی دارم می‌گم. شما شرافت منو قبول دارین؟
– من می‌نویسم. با جزئیات و با نام افراد تو جیبت می‌ذارم.
– اگه من …
– خفه شو! فردا صبح، وقتی که مطمئن شدم می‌خوای بگی، می‌گم دست کن خودت از جیبت در آر.
– آقای دکتر!
– نه! بذار من بنویسم، تو کتکشو بخور. اما آخرش بازنده تویی.
– خواهش می‌کنم آقای دکتر.
– بلند شو. امشب نوبت بندای انگشتته. دونه دونه می‌برمشون. یه چیزی بهت بگم؟ راستش رو هم بگی می‌برم، دروغم بگی می‌برم.
– آقای دکتر!
– دیگه تموم شد. استوار شهپرست!
روز سوم
شنبه صبح
– می گم رو تو کم بکن. به معنای واقعی […] بخور و بگو.
– […] خوردم. غلط کردم.
– ببین چی می‌گم. منو نگاه کن.
– خب.
– […]! […] بخور و بگو. می‌دونی ولت نمی‌کنیم ها. آخرین مطلبتو بگو.
– [از درد به خوش می‌پیچد] – آخرین مطلبتو بگو پفیوز.
– [نفس عمیق] – چیزی رو که می‌خوای له بشی و بگی و آخرشم بفهمی که هیچی نگفتی به ما، هرچی گفتی یه قرون ارزش نداشته؛ الان بگو. می‌خوای بریم تو اتاق بغلی؟
– نه! تو رو خدا نه!
– پس بگو! قبل از اینکه بمیری بگو. شک نکن. تا شب زنده نمی‌مونی. نذار سانت به سانت روده‌هاتو قیچی کنم تا بمیری. بذار اقلاً کمتر زجر بکشی.
– می گم! همه چیزو می‌گم.
– زود باش!
– برنامه امروز بمب‌گذاری جلوی سفارت آمریکا بود.
– کی؟
– قرار بود من ساعت ده بمبو از شیخ صادق تحویل بگیرم و جلوی سفارت بذارمش که تا ساعت دوازده منفجر بشه.
– دروغ می‌گی!
– به خدا همه‌اش همین بود.
– دروغ می‌گی. عین سگ دروغ می‌گی. مثه سگم می‌کشمت. می‌بندمت به پنکه سقفی و اونقدر می‌چرخونمت که دل و روده‌ات از حلقت بزنه بیرون. هالو گیر اوردی. برای آخرین بار بهت می‌گم، برنامه امروزتون چی بود؟
– به جان بچه‌هام همین بود.
– دروغ می‌گی کثافت. هم تو و هم اون شیخ صادق بدبخت.
– برین ازش بپرسین. اصلن روبه‌رومون کنین. باورکنین نقشه همین بود.
– اون همین دیروز اعتراف کرد. گفت که ماجرای شناسنامه رد گم کنی بوده. گفت که پای تو بیشتر از این حرفا گیره. البته به دروغ گفت که برنامه جلوی سفارت انگلیس بوده. یه دروغ دیگه هم گفت که قرار بوده تو بمبو بدی تا اون کارش بذاره!
– به خدا دروغ می‌گه. مرتیکه حرمت لباسشو هم نگه نمی‌داره. من بمبم کجا بود!
– مام می‌دونیم بمب پیش تو نبوده. اما تا پیداش نکنیم، بدجوری پات گیره. فکرم نکن کوتاه می‌آییم. نه! پدر جفتتونو درمی‌آریم.
– نه! من دیگه نمی‌خوام ادامه بدم. من باهاتون همکاری می‌کنم. من نمی‌‌دونم بمب کجاس اما می‌دونم شیخ صادق اسلحه‌هاشو کجا قایم می‌کنه. یه باغ داره طرفای دماوند. خونه تیمی بچه‌هام هست. حتمی بمبم همونجاس.
– آدرسشو بده. کروکیشو بکش.
– بلد نیستم. چشمی بلدم. تازه اگه بلدم بودم، نمی‌تونستم. ناخونام!
– نمی خواد ننه من غریبم بازی در بیاری. برو دلت خوش باشه که انگشتات سرجاشه. فقط دلم می‌خواد دروغ گفته باشی. دیگه اون اتاقم نمی‌برمت. همینجا می‌ذارمت رو صندلی و ذره ذره کبابت می‌کنم. جوری که مغزپخت بشی.
– به خدا راس می‌گم. دیگه برا چی دروغ بگم؟
– استوار شهپرست! زنگ بزن عملیات.
روز سوم
شنبه شب
– روز اول یادته! یادته بهت گفتم همه یکی ـ دو روز اول زیادی قمپز در می‌کنن؟! یادته گفتم بعد سه روز دعا می‌کنن کاش مادر نزاییده بودشون؟!
– آقای دکتر! من که هرچی می‌دونستم گفتم.
– می دونم. تو عاقل بودی. تو می‌خواستی زن و بچه‌تو دوباره ببینی. تو مث اون شیخ صادق بوگندو، کله‌ت فاسد نشده بود.
– حالا تکلیف من چی می‌شه؟
– هنوز کار داری. اما همکاری امروزت، کله‌تو برات نگه داشت. می‌ری اوین . یکی ـ دو ماه بعد که تونستی رو پات وایسی، می‌ری دادگاه. اونجا سفارشتو می‌کنیم که باهات راه بیان.
– خدا از بزرگی کمتون نکنه!
– بیا تو استوار! … کی؟ … باشه! … تو از جات جم نمی‌خوری تا بیام.
[سه دقیقه بعد] – دیگه تموم شد. حیف که دستور شخص اعلیحضرته. وگرنه نمی‌ذاشتم یه دقیقه هم زنده بمونی. ولی عیبی نداره. بیشتر زجر می‌کشی. یکی ـ دو روز این ور و اون ور زیاد توفیری نداره. خودم با اتو روده‌هاتو صافت می‌کنم.
– آخه چرا؟ من که هرچی می‌دونستم گفتم.
– خفه شو […]ِ […]. نخست وزیر ترور شده. بیچاره‌ت می‌کنم. هم خودتو، هم زن و بچه‌تو. ما رو سرکار می‌ذاری؟ فکر کردی می‌تونی وقت ما رو تلف کنی تا بقیه کارو تموم کنن؟
– به خدا من همچین قصدی نداشتم. من صاف و صادق هر چی می‌دونستمو رو کردم. حتما کار یه گروه دیگه‌ بوده.
– […] نمی خواد به ما خط بدی.
– باور کنین … خودتون گفتین همه بچه‌های ما رو شخم زدین. گفتین همشونو گرفتین … آخه کسی نمونده بوده که بخواد همچین غلطی بکنه.
– یک کلمه دیگه حرف بزنی، زبونتو از حلقومت می‌کشم بیرون […]ِ […]. بلند شو.
– [با ناله] چرا؟
– باهات خیلی کار داریم. خیلی چیزا رو باید لو بدی.
– کدوم چیز؟
– کدوم چیز […]؟! همه چیز! اسم و نشونی تک تک رفقاتو. می‌خوایم همه‌شونو شخم بزنیم.
۱۶ آذر ۸۴

مطلب پیشنهادی

داستان کوتاه «در حوالی گناه»

سلام نماز صبحش را که داد، گوشی تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. می‌خوام بیام …

۳ دیدگاه

  1. سلام
    من هیچ پیامی تو این داستان کوتاه ندیدم.
    به جز اینکه میخواست رژیم قبلی رو بد جلوه بده.
    البته نمیدونم که رژیم قبلی بد بوده یا نه چون اون موقع به دنیا نیومده بودم.
    به نظرم فضای داستان کسل کننده است.
    پر از فحش و التماس و….
    من زیاد خوشم نیومد.
    دوست دارم بدونم موقعی که تصمیم گرفتین این داستان رو بنویسین چی تو ذهنتون بود؟
    هدف فقط این بوده که یکی از شکنجه ها توصیف بشه؟
    همین؟

  2. چون خودتون هم معترفید که کمی نوشتن بلدیدبی مایگی داستان رو میشه نادیده گرفت اما به گذشته منتسب کردن چیزی که هر روز داره در ایران اتفاق میفته از کسی که تحصیلکرده است بعیده البته اگه اسم اونجا رو بشه دانشگاه گذاشت

  3. چه قدر این محیط مجازی زیباست. شاید تو این نظر رو هیچ وقت نخونی ولی‌ من دست و پا شکسته نوشتهٔ تو رو خوندم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *